عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
38
شرف النبي ص ( فارسي )
و از آن بوى مشك مىدميد ، و حريرى سبز در زير انداخته و او خفته . ( 1 ) من چون او را بديدم و حسن و جمال او ديدم ، روا نداشتم كه او را از خواب بيدار كنم . نزديك وى فراز شدم و دست بر سينهء وى نهادم چشم بر كرد و تبسمى در روى من بكرد ، و نورى از چشمهاى او مىآمد . و در عنان آسمان مىشد ، و من مىنگرم . و ميان دو چشمش بوسه دادم ، و او را بر كنار گرفتم و پستان به وى دادم . پستان راست بخورد . پستان چپ بر او عرض كردم سر بگردانيد و نخورد . ابن عباس گفت : از براى اين پستان چپ نخورد كه خداى تعالى او را عدل الهام كرده بود در شير خوردن . و او را شريكى بود ، و آن پسر حليمه بود . و در همه اوقات پستان راست محمد مىخورد و پستان چپ ضمره پسر حليمه . و ضمره پستان چپ نخوردى تا محمد نخست پستان راست نخوردى . پس محمد را برگرفتم و به نزديك صاحب خود رفتم . چنان كه نظرش بر محمد آمد در روى افتاد و سجده كرد و گفت : بشارت باد ترا اى حليمه كه هيچ كس با ولايت خود نرفت توانگرتر از ما . ( 2 ) پس مادر محمد مرا بخواند و گفت : محمد را به بطحاى مكه نبرى تا مرا خبر ندهى كه مرا وصيتى چند هست تا بگويم . و محمد سه شبانروز پيش من بود . چون شب سهام بود از خواب بيدار شدم . در ميان شب مردى را ديدم جامههاى سبز داشت ، و نورى عظيم از وى مىدرفشيد بر بالين محمد عليه السلام نشسته . و ميان دو چشمش بوسه مىداد . حليمه گفت صاحب خود را بيدار كردم آهسته آهسته ، و او را گفتم بنگر و اين عجب بين . او مرا گفت خاموش باش و اين حال پنهان دار كه از آن شب كه اين پسر زاده است همه عالمان جهودان بر پاى ايستادهاند ، و ايشان را نه روز a 5 I عيش مهناست و نه شب خواب و آرام . پس در آن روز كه مردم وداع يك ديگر مىكردند . ( 3 ) من وداع آمنه بكردم و بيامدم و بر ماده خر خود نشستم ، و محمد را بر پيش خود گرفتم و بنگريستم . ماده خر سه بار سوى كعبه سجده كرد ، و سر سوى آسمان مىكرد . پس بيامد و بر همه چهار -